X
تبلیغات
TAKNET - خلاصه رومان دون كيشوت

         

 

مقدمه:

دن كيشوت،‌ داستان دوست داشتني يك شواليه ماجراجو و عجيب و غريب به نام دن كيشوت و پيشكار صادقش سانچو پانچو است. دن كيشوت امروزه يكي از ماندگارترين و اثرگذارترين شاهكارهاي ادبي جهان است. از دن كيشوت به نام انجيل بشريت ياد مي‌شود و بيش از چهارصد سال است كه نسل‌هاي مختلف در سرتاسر دنيا با اين كتاب ارتباط برقرار كرده‌اند و هنوز نيز در زمره پرطرفدارترين كتاب‌ها به شمار مي‌رود. اما به راستي رمز ماندگاري اين اثر ادبي در چيست؟

رمان دن كيشوت درباره سرگذشت مردي به نام الونسو كيخانو است. كيخانو يك نجيب‌زاده معمولي است كه پس از خواندن داستان‌هاي بيشمار درباره شواليه‌هاي ماجراجو، تحت تأثير شجاعت و دلاوري اين افراد قرار مي‌گيرد و تصميم مي‌گيرد خود نيز يك شواليه شود. كيخانو پس از اين تصميم نام خود را به دن كيشوت مانچا تغيير مي‌دهد و سوار اسب باركش خود به نام روسينا ننه مي‌شود و از روستايي ناشناخته در قلب اسپانيا به راه مي‌افتد تا زشتي‌ها و بدي‌ها را از بين ببرد و از حقوق ستمديدگان دفاع كند. با پيش رفتن داستان آنچه آن را جذاب و خواندني‌تر مي‌كند، شوخ‌طبعي و گفته‌هاي بامزه شخصيت اصلي داستان يعني دن كيشوت است. به عنوان مثال او آنچنان اسير توهمات و روياهاي خود شده است كه كاروانسراها را با قلعه‌هاي افسون شده و يا دختران دهاتي را با شاهزادگان زيبا رو اشتباه مي‌گيرد. او تصور مي‌كند آسياب‌هاي بادي هيولاهاي بزرگي هستند و در روياي او دوشيزه‌اي زيبا رو به نام دولسينه‌آ وجود دارد كه دن كيشوت دل در گرو وفاداري او نهاده است.

شخصيت ديگر داستان دن كيشوت، سانچو است، سانچو برخلاف دن كيشوت اسير توهمات نگشته است و به خوبي آگاه است كه همه اين‌ها مشتي توهم است اما با اين حال با صبر و حوصله پا به پاي استاد در اين سفر پر مخاطره همراه شده است. در ادامه داستان دن كيشوت پي مي‌برد كه اين سفر يك سفر ماجراجويانه بي‌سرانجام بوده است. پس تصميم مي‌گيرد كه بازگردد اما در بازگشت جان مي‌دهد.

بسياري از كارشناسان ادبي رمز ماندگاري دن كيشوت را پيام انساني نهفته در دل داستان مي‌دانند. هاوارد مانسينگ استاد ادبيات دانشگاه پوردو شهر اينديانا مي‌گويد: دن كيشوت كتابي است كه براي مردم به معناي همه چيز است. بعيد است با خواندن اين داستان خود را در قالب يكي از شخصيت‌هاي دن كيشوت و يا سانچو نديد.

به گفته برخي مورخان ميگل دسروانتس ساآودرا، نويسنده گمنام و ميان سال، نوشتن دن كيشوت را از اواخر سال 1600 ميلادي و در مدتي كه در يك زندان، دوران حبس خود را مي‌گذراند آغاز كرده است. اولين نسخه از دن كيشوت در 20 دسامبر 1604 منتشر گرديد و از 16 ژانويه 1605 به فروش رفت. نويسنده اين اثر ميكل دسروانتس در نهايت در سال 1615 درست يك سال پيش از مرگش دن كيشوت را به اتمام رساند.

اطلاعات زيادي در مورد زندگي و سرگذشت دسروانتس در طول تاريخ وجود ندارد و قسمت اعظم زندگي و شخصيت او در هاله‌اي از ابهام قرار دارد. او مردي بوده است با تحصيلات غير آكادميك و زندگيش با سفر و خانه به دوشي همراه بوده است. او در جنگ بازوي چپش از كار مي‌افتد و در جنگ با الجزايري‌ها اسير مي‌شود و پنج سال رنج اسارت را تحمل مي‌كند. سروانتس بعدها به سمت مأموران ماليات منصوب مي‌شود و در اين سمت به اغلب شهرهاي اسپانيا سفر مي‌كند. پس از مدتي به ناوگان اسپانيا مي‌پيوندد و از همان‌جا شروع به نوشتن شعر، نمايشنامه و رمان مي‌كند. زمان و مكان دقيق تولد او همچنان نامعلوم است و هيچ‌كس به درستي نمي‌داند اين نويسنده گمنام در كجا به خاك سپرده شده است.

دن كيشوت از همان لحظه چاپ مورد توجه مردم قرار گرفت و اكنون پس از گذشت چهار سده اين كتاب پر تيراژترين كتاب پس از انجيل است كه هر ساله با ترجمه‌اي تازه به بازار نشر عرضه مي‌شود. در طول همه اين سال‌ها خوانندگان و نويسندگان بزرگي به اين رمان به ديده تحسين نگاه كرده‌اند. در سال 2002 گروهي متشكل از صد نويشنده بزرگ دنيا كه از 540 كشورمختلف گرد آمده بودند اين كتاب را پرمعناترين كتاب تاريخ ناميدند. در ميان اين نويسندگان كساني مانند گابريل گارسيا ماركز، دويس لسيك، نادين گورديمر، خورمان ميلر و شيوس هني حضور داشتند كه اين خود اهميت اين انتخاب را بيشتر و بيشتر مي‌كند.

كتاب دن كيشوت يك اثر طنز و در عين حال يك شاهكار فلسفي و ارزشمند به لحاظ زيبايي شناسي تلقي مي‌شود. اما با اين حال مشخص نيست كه هدف سروانتس از نگارش اين كتاب چه بوده است. آيا او به دنبال خلق يك اثر سرگرم كننده بوده است و يا اين‌كه تلاش كرده تا يك شاهكار ادبي ماندگار را خلق كند.

ادوارد فريدمن استاد زبان اسپانيايي و سروانتس شناس معروف معتقد است كه نيت سروانتس اهميتي ندارد بلكه مهم نفس كار مهمي است كه او انجام داده است. او مي‌گويد: نكته جالب توجه درباره اين رمان اين است كه علي‌رغم وجود طنز در اين اثر ظرافت موضوعي و غناي ادبي خاصي در آن نهفته است. دن كيشوت درباره اين است كه مردم چه ديدي نسبت به زندگي و واقعيت دارند و واكنش آن‌ها چيست. خودتان تصور كنيد؛ آدم‌هاي امثال من چهارصد سال پس از نگارش اين اثر در حال نوشتن مقالات جديدي درباره اين كتاب هستيم و اين خود نشان مي‌دهد كه دن كيشوت غني و سرشار از ايده است و زيبايي آن نه در هدف سروانتس براي نگارش آن است بلكه در اين است كه در طول همه اين سال‌ها توانسته و در آينده نيز خواهد توانست همچنان مورد مطالعه و توجه علاقمندان به مطالعه قرار گيرد و اين از هر چيز ديگر بيشتر اهميت دارد زيرا هيچ كتاب و رماني تا به حال بدين درجه از ماندگاري  و اثرگذاري نرسيده است.

به هر تقدير پس از گذشت چهارصد سال از تولد دن كيشوت اين كتاب تبديل به يك شاهكار و جادوي ادبي شده است كه هيچ‌كس به درستي نمي‌داند كه چه رازي در آن نهفته است كه اين چنين خواننده كتاب را درگير قصه مي‌كند به گونه‌اي كه اغلب افراد تلاش مي‌كنند پس از مطالعه اوليه آن را در مدت زمان كوتاهي تمام كنند. زيرا مي‌خواهند بدانند كه بالاخره ماجراجويي دن كيشوت و پيشكارش سانچو پانچو به كجا مي‌انجامد.

 

 

 

 

 

 

شرح حال نويسنده :

 

درباره ي نويسنده ي کتاب (( دن کيشوت )) :

ميگل دو سروانتس ساودرا در سال 1547 در يکي از شهرهاي اسپانيا به دنيا آمد و به زودي تبديل به جواني جسور و شمشير زن شد که به سير وسفر دلبستگي داشت. در 23 سالگي به خدمت در قشون ايتاليا رفت و بعد از آن در حوادث جنگي شرکت کرد و مدتي نيز در الجزاير اسير بود.پس از ازدواج قصد کرد تا فلم خود را بيازمايد و از راه نويسندگي امرار معاش کند. به نمايش نامه نويسي و شعرگويي پرداخت که هيچ موفقيتي براي او نداشت به غير از رماني به نام (( گالايتا )) که شهرتي براي او بوجود آورد. پس به دنبال کار رفت اما توفيق فراواني نيافت و در 43 سالگي دچار تنگدستي فراوان بود و از ناچاري دوباره به نويسندگي بازگشت. بعد از مدت ناخوشايندي در سال 1605 قسمت اول دن کيشوت را به چاپ رساند که با استقبال بي سابقه اي مواجه شد که محبوبيت آن را ناشي از تنوع حوادث آن و غنا و کمدي فراوان و مضحکه هاي آن دانسته اند.قسمت دوم (( دن کيشوت )) پس از ده سال ( 1615 ) منتشر گرديد و سروانتس به اوج شهرت رسيد ولي از ثروت بي نصيب ماند و در پيري و فقيري باقي ماند تا در سال 1616 به پايان عمر خود رسيد.

 

 

 

 

 

خلاصه رمان دن کیشوت:

در دهی از ایالت مانش نجیب زاده ای می زیست به نام کیژادا. این شخص ، در خانه ی خود کدبانوئی داشت که سنش از چهل گذشته بود و دختر خواهری داشت که هنوز پا به بیستمین بهار عمر نگذاشته بود . این نجیب زاده ی لاغر و بلندبالا ، واله وشیدای شکار بود و بیشتر اوقات خود را به خواندن افسانه های پهلوانان می گذراند و این کار را با آنچنان شوق و لذتی انجام می داد که کم کم سلامت عقل خویش را از دست داد. طلسم و جادو ، جنگ و نبرد و ستیزه جوئی و سایر مطالب پوچ و جنون آمیز مغزش را آنچنان از خود انباشت که کم کم این چیزها را بیان واقع پنداشت و در درستی آنها کمترین تردیدی به خود راه نداد.

سرانجام به این فکر افتاد که به خاطر خودنمائی و افتخار ذاتی و به خاطر خدمت به کشورش جامه ی پهلوانی بپوشد و با اسب و ساز نبرد به صورت دلاوری سرگردان در پی حوادث رود.

نخستین کاری که کرد زرهی را که زمانی از آن اجدادش بود تمیز کرد . بدبختانه کلاهخودش نواقصی داشت ، اما به هر ترتیبی بود با کمی مقوا آن را درست کرد. پهلوان پس از این کار به سراغ اسب خویش رفت و چندین روز در این فکر بود که چه نامی برای اسب خود برگزیند که شایسته ی او باشد. سرانجام پس از اندیشه ی بسیار نام «رسینانت» را که در نظرش بسیار پرشکوه آمد برای اسب برگزید . بعد به این فکر افتاد که چه نامی را برای خود برگزیند. هفت روز در این باره اندیشید و سرانجام بر آن شد که خود را دن کیشوت مانش بنامد.

اکنون که هم زره داشت و هم نام باید به رسم دلاوران بزرگ دختری هم پیدا می کرد تا دلدار او باشد. در یکی از دهات اطراف دختر روستایی خوبرویی بود ، بنام «دولسینه» ، و چون نام دهی که در آن می زیست «توبوزو» بود او را دولسینه دوتوبوزو خواند.

درباره ی نخستین خروج دن کیشوت

اکنون هنگام رفتن فرا رسیده بود . بی آنکه کسی را از تصمیم خود آگاه کند پیش از برآمدن آفتاب زره را برتن کرد و بر اسبش رسینانت نشست ، سپر را به شانه گذاشت ، نیزه را هم به دست گرفت و بسان یک قهرمان از خانه بیرون آمد و پای در راه نهاد. سراپاشوق بود و از شادی سراز پا نمی شناخت اما هنوز راهی نرفته بود که فکر هولناکی به خاطرش راه یافت. به یاد آورد که او هرگز بنابر آیین پهلوانی سلاح نگرفته و کسی او را به این نام نمی شناسد و از این روی نمی تواند با هیچ پهلوانی بجنگد. از این رو بر آن شد که از هرکه نخستین بار با او روبرو می شود بخواهد که وی را به این نام بشناسد. باری ، پهلوان تمام مدت روز بی آن که به چیزی یا کسی برخورد کند راه پیمود و پیدا است که این کار چه اندازه بیهوده بود. لیکن هنگام غروب آفتاب در انتهای جاده ای که می پیمود کاروانسرایی را دید و در خیال آن را قلعه ای پنداشت با برج های سربه فلک کشیده و خندقهای عمیق و پل های متحرک . در حالی که لگام را کشیده و سروگردن اسبش را جمع کرده بود و یقین داشت که شیپوری بصدا درخواهد امد و ورود او را اعلام خواهد داشت به کاروان سرا نزدیک شد. از قضای روزگار ، هنوز به کاروان سرا نرسیده بود خوک چرانی که خوکهای گله را جمع می کرد ، در بوق خود دمید و پهلوان ، شاد و خندان به سوی کاروان سرا پیش رفت.

کاروانسرا دار بیرون دوید و رکاب اسب را گرفت. پهلوان از اسب به زیر آمد و دستور داد اسب را به طویله ببرند و به او جو و آب بدهند و عرقش را خشک کنند . دختران خدمتکاری که در آن جا بودند کمک کردند و زره را از تن پهلوان در آوردند ولی هرچه کردند نتوانستند گره های سفت کلاهخود را که در زیر چانه ی پهلوان محکم شده بود بگشایند و ناچار پهلوان بهتر دید که با کلاه بماند. از قضا آن روز جمعه بود و جز ماهی خوراکی دیگری در کاروانسرا نبود . از این گذشته ، از آن جا که بندهای کلاهخود محکم بسته شده بود پهلوان خود نمی توانست با دستهایش خوراک بخورد ، ناچار یکی از دختران در خوردن غذا به او کمک می کرد و در همان حال دختر دیگری به کمک یک نی با او آشامیدنی می داد.

پس از خوردن شام ، دست کاروان سرادار را گرفت و به طویله برد و در برابر بهت و شگفتی او زانو زد «ای پهلوان دلیر ، تا وعده نفرمایید که فردا مرا به مقام پهلوانی منصوب خواهید فرمود زانو از زمین برنخواهم گرفت. امشب را در نمازخانه ی قلعه ات پاس خواهم داد و فردا صبح به گرامی ترین آرزوی خویش خواهم رسید و آنگاه می توانم در پی حوادث ، جهان را به زیر پا نهم و به شیوه ی پهلوانان سرگردان ، به یاری نیازمندان بشتابم .»

کاروانسرا دار دریافت که مردی که در برابرش زانو زده از سلامت عقل برخوردار نیست . از این روی بهتر دید که با او به مدارا رفتار کند و پیشنهاد کرد که به جای نمازخانه ، شب را در پای دیوار قلعه پاس دهد.

فردای همان روز ، کاروانسرادار دفتری را که حساب کاه و جوی کاروانیان را در آن می نوشت با قطعه ای شمع آماده ساخت و در حالی که دو دختر خدمتکار به دنبالش می آمدند به سوی دن کیشوت رفت و به او فرمان داد تا بزانو در آید. آنگاه دفتر را گشود و چیزهای نامفهومی را که وانمود می کرد از روی آن می خواند زیر لب زمزمه کرد . سپس دستش را بالا آورد و برشانه ی پهلوان نهاد و با شمشیر او به آیین مخصوص بر پهلویش نواخت. سپس به یکی از دخترها فرمان داد تا شمشیر را بر کمر پهلوان ببندد. دختر نیز با قیافه ی محجوب و خویشتن داری بسیار چنین کرد. اما هرلحظه نزدیک بود به صدای بلند بخندد ، زیرا تشریفات چنان مسخره و خنده آور بود که آدمی به سختی می توانست از خنده خودداری کند . دن کیشوت با غرور بسیار سوار بر اسب شد و به راه افتاد ، در راه از بیشه ای می گذشت که صدای ناله و فریاد شنید :نگاهی به پیرامون خویش افکند و مادیانی را دید که به درخت دیگری بسته بود و دهقانی او را با منتهای شدت تازیانه می زد . پهلوان چون چنین دید بانگ بر آورد : «ای خیره سر ، به چه جراتی این کودک بی دفاع را می زنی.»

دهقان پاسخ داد:«ای پهلوان نامدار ، این کودک از گله ی گوسفندان من مواظبت می کند و به حدی در این کار سستی و ناشایستگی به خرج می دهد که هرروز یکی از گوسفندان مرا گم می کند و به این سبب او را تنبیه می کنم . اما اگر از او بپرسید چرا تنبیهش می کنم ، خواهد گفت از روی بدجنسی او را به باد کتک گرفته ام تا از پرداخت دستمزد شانه خالی کنم. در حالی که بنده حاضرم سوگند یاد کنم که او دروغ می گوید .» در این وقت دن کیشوت با خشم بسیار فریاد زد :«ای فرومایه ، دروغ ، و آن هم در حضور من . او را آزاد کن و قول بده که مزدش را تمام و کمال بپردازی . اگر چنین نکنی ، سوگند یاد می کنم که هر کجا که باشی ترا بیابم و به سزای اعمالت برسانم . بدان که من دن کیشوت پهلوان دلاور مانش یعنی پشتیبان ستمدیدگان و ستیزه گر ستمکاران هستم ، اکنون دیگر به امان خدا ، ولی پیمان خود را از یاد مبر!»دهقان قول داد ولی هنگامی که دن کیشوت ناپدید شد ، رو به جوان کرد واين بگفت: حال می خواهم دین خود را به تو بپردازم.» این بگفت و بازوی جوان را گرفت و او را آن قدر زد که نیمه جان شد و همان طور که می زد فرياد ميكشيد :حالا می توانی پشتیبان ستمدیدگان و ستیزه گر ستمکاران را صدا کنی!»

دن کیشوت یک فرسنگ دیگر راه پیموده بود که گروهی بازرگان را دید که با خدمتکاران خویش به سویش پیش می آیند. به نزدیکیش که رسیدند بانگ بر آورد:«هیچ کس اجازه ندارد گامی فراتر بگذارد ، مگر آنکه اعتراف کند که کسی زیباتر از «دولسینه دوتوبوزو» ، شهبانوی مانش ، نیست .» بازرگانان مات و مبهوت برجای ماندند . یکی از آنان که کمی شوخ بود در پاسخ فرمود:«جناب پهلوان ، ممکن است تصویر این بانو را به ما نشان دهید تا مطمئن شویم که از یک چشم کور یا کوژپشت نیست.»

دن کیشوت نعره کشید که :«ای خیره سرها ، کار را به جایی رساندید که نسبت به زیبایی بانوی من از حدود ادب فراتر می روید .»

این بگفت و برق آسا بر آنها تاخت ، با آن چنان خشمی که رسینانت لغزید و به زمین خورد و دن کیشوت نیز به زمین درغلتید . پهلوان کوشید از جای برخیزد . یکی از خدمتکاران بی درنگ نیزه اش را برداشت و در هم شکست و با یکی از تکه های آن به جان پهلوان افتاد. سپس بازرگانان بی آنکه چندان اعتنایی به این پهلوان عجیب کنند راه خویش را در پیش گرفتند و رفتند.

 

نامدای پهلوان ما ادامه می یابد:

از قضا در همان هنگام دهقانی از ساکنان ده او از همان جا می گذشت ، دهقان به سویش رفت و با شگفتی پرسید :« ای وای خدایا ، سینسور کیژادا ، چه کسی شما را به این حال و روز انداخته است.»سپس با تلاش فراوان او را از زمین بلند کرد و بر الاغ خویش نشاند و زره و سلاحش را برپشت رسینانت بست و رو به سوی ده خویش به راه ادامه داد.

در خانه ی پهلوان هنگامه ای برپا بود : کدبانوی خانه و خواهرزاده ی پهلوان و کشیش و دلاک ده انجمنی برپا داشته بودند و از ناپدید شدن ارباب سخن می داشتند . هنگامی که او را دیدند شادمان شدند ، زیرا از ناپدید شدنش سخت نگران بودند . او را به باد سوال گرفتند. دن کیشوت یک بار دیگر از خانه بیرون می آید:

یک روز غروب در حالیکه بر پشت پاره ابری سوار بود آمد و همه را به آتش کشید و خانه را پر از دود برجای گذاشت و رفت.» دن کیشوت با خود ميگفت:«قطعا جادوگر با من دشمنی دارد باید با او هم بجنگم .»

اما پهلوان مدت دو هفته در بستر ماند. در این مدت پنهانی یکی از دهقانان را ، به نام «سانکوپانزا» که مردی کندفهم بود وادار کرد که بعنوان ملازم در التزام رکاب او باشد. سانکو پذیرفت اما بشرط انکه ، چون با پیاده روی چندان میانه ای ندارد ، پهلوان اجازه فرماید خرش را همراه خود ببرد ، و پهلوان نیز البته اجازه فرمود.

بنابراین شبی بی آنکه با کسی بدرود کنند دهکده را ترک گفتند . آنها به دشتی رسیدند ، که از دور سی چهل آسیای بادی نمایان بود.

در همان هنگام نسیم ملایمی وزید و پره های آسیاب به چرخش افتاد . دن کیشوت نام دلبر جانانش را به صدای بلند خواند و به پیش تاخت و نیزه را در دل پره جای داد. ولی پره که به سرعت می گشت نیزه را شکست و سوار و اسب را به زمین غلتاند. سانکو به ارباب خود یادآور شد که وقت شام است ، و در همان هنگام خورجین را گشود. در زمانی که او سرگرم خوردن بود پهلوان هم نیزه ی شکسته اش را درست کرد و شاخه ی بلوطی یافت و پیکان را بر آن نصب کرد. اندکی بعد دو راهب قاطر سوار در میان راه پدیدار شدند. از پشت سر ایشان کالسکه ی باشکوهی حرکت می کرد که پنج سوار در اطراف و دو قاطرچی در پی داشت.

دن کیشوت به خودش گفت:«یا من سخت اشتباه می کنم ، و یا اینکه با حادثه ای روبه رو هستیم که همانند آن هرگز پیش نیامده است. این سیاهی ها که از دور پیداست بدون شک جادوگرانی هستند که شهزاده خانمی را ربوده اند و اینک در آن کالسکه با خود میبرند و بر من لازم است که در رفع این ستم بکوشم.»

اما دن کيشوت اعتنایی به این پرخاش نکرد ، و به سوی کالسکه تاخت . وقتی به آن رسید ، فریاد زد:«ای جادو گران شریر ، این شاهزاده خانم را در دم آزاد سازید ، و گرنه به سزای رفتار پلید خود ، آماده ی مرگ باشید.»

راهبان که به شنیدن این سخنان مبهوت شده بودند.

دن کیشوت فریاد برآورد :«دم از این سخنان زیبا فرو بندید ، زیرا نیک می دانم چه کسانی هستید و چکاره اید.»وهی بررسینات زدو بر آنها تاخت. یکی از راهبان که بر قاطری سوار بود با قاطر به زمین غلتید و دیگری با شتاب از معرکه گریخت. دن کیشوت به سوی کالسکه به راه افتاد . بانویی را با ندیمه ی خویش در آن دید که به «اشبیلیه» می رفت تا در آن جا به شوهرش بپیوندد . یکی از خدمتکاران که مردی از شهر «بیسکه» بود به خیال این که پهلوان مانع از حرکت خانم خواهد شد چنگ زد و کوشید نیزه را از دست پهلوان برباید ، اما پهلوان شمشیرش را از نیام بیرون کشید ؛ ملازم هم در حالی که یکی از بالش های درون کالسکه را به جای سپر به دست گرفته بود با دن کوشیت به ستیز پرداخت.

جنگ سختی در گرفت. دن کيشوت که از ناحیه ی شانه زخم برداشته بود بانگ برآورد:«ای دولسینه ، ای گل زیبایان عالم ، به فریاد پهلوان خویش برس که خطری بزرگ او را تهدید می کند .»

و همچنانکه شمشیر را به دور سر می چرخاند حمله را آغاز کرد . حاضران سراپا ترس و وحشت بودند. مرد بیسکه ای به ناگاه ضربه ای فرود آورد که نیمی از کلاهخود و لاله ی گوش پهلوان را جدا کرد. این عمل آتش خشم را در دل پهلوان شعله ور ساخت. پهلوان  بر رکاب اسب تکیه کرد و با تمام توانائیش ضربه را فرود آورد. خون از تن مرد بیسکه ای فواره زد و سوار تعادل خودش را از دست داد و بر زمین افتاد ، دن کیشوت از اسب به زیر آمد و نوک شمشیر را در میان دو ابروی حریف جای داد و به او فرمان داد که تسلیم شود . مرد بیسکه ای چنان اشفته بود که نمی توانست سخن گوید ، و اگر زنها به فریادش نمی رسیدند و پادرمیان نمی گذاشتند ماجرا به صورتی ناگوار پایان می پذیرفت. بانوان با خواهش و تمنا از پهلوان خواستند که « پهلوان دلیر ، بخشایشی فرمایید و جان این مردک نادان را بر ما ببخشید.» دن کیشوت باغرور بسیار بادی در غبغب انداخت و رو به  بانوان زیبا :من خواسته ی شما را با کمال خرسندی می پذیرم ، اما به شرط انکه این شخص قول بدهد که به «دوتوبوزو» برود و خود را به دولسینه ، بانوی بانوان ، معرفی کند.»

بانوان قول دادند که آن مرد همان طور که او فرمان داده است رفتار کند.

گفت و گوی شیرین میان دن کوشیت و سانکوپانزا روی می دهد:

هنگامی که دن کیشوت از این پیروزی آسوده شد ، سانکوپانزا در برابرش زانو زد و دستش را گرفت و بوسید و ازحضرتعالی تقاضاي لطف و کرم كرد تا حکومت جزیره ای را که در این نبرد سهمگین فتح فرموده اید به بنده واگذار کنید.»

دن کیشوت با گفتن:«سانکو ، بدان که این رویداد و دیگر رویدادها ، از این گونه زد و خوردهای ناچیزی است که حاصلی جز سرشکسته و گوش دریده ندارد.حوصله داشته باش.»او را اميدوار كرد.

سانکو بار دیگر بر دست ارباب بوسه زد ، و سپس او را در سوار شدن بر رسینانت کمک کرد و خود در حالیکه غرق در افکار وخیالات خویش بود سوار بر خر از پی اش روان شد.

دن کیشوت با لحني غلو آميز فرياد زد: دوست من ناراحت مباش. ولی بگو ببینم ، آیا نمونه ای بهتر و برتر از شجاعتی که در من دیدی در هیچ کتاب و داستانی خوانده ای.»

راستش را بگویم من تاکنون کتاب و داستانی نخوانده ام . زیرا نه سواد خواندن دارم و نه نوشتن ، ولی فعلا از حضرتعالی تمنا می کنم زخمتان را ببندید ، چون از گوشتان خون جاری است. من قدری مرهم و کهنه ی زخم بندی با خود آورده ام .»

هنگامی که دن کیشوت متوجه شد کلاه خودش نیز درهم شکسته است دنیا در نظرش تیره و تار شد .

 

دن كيشوت و بانوي شكار:

فرداي همان روز ، زماني كه از جنگل بيرون مي آمدند ، گروهي شكارچي را از دور ديدند هنگامي كه نزديكتر آمدند بانويي ديدند كه لباسي گرانبها به تن داشت و بازي شكاري بر شانه چپ او نشسته بود و بر اسبي سپيد و برفگون مي آمد . زين و برگ اسب به رنگ سبز و تشك زين از پارچه ي سيمين بود  و اين خود نشان مي داد كه بانوي شكار است. پهلوان همين كه چشمش به آن زن افتاد رو به سانكو كرد. پسرم ، بدو برو و به آن بانوي عاليجاه بگو دن كيشوت پهلوان مانش به عرض دست بوسي سرافراز است و عرض مي كند اگر حضرت عليه موافقت فرمايند حاضر است تمام قدرت خويش را در انجام هركاري كه فرمان دهند بكار برد و در خدمت بديشان از بذل هيچ گونه كوششي كوتاهي نكند.»

سانكو، هي بر الاغ زد وبه پيش تاخت وهمين كه به جايگاه بانو رسيد ازخر به زير آمد وزمين ادب ببوسيد وپيام ارباب را مو به مو تكرار كرد .

بانو قبول كرد ... برويد به اربابتان عرض كنيد كه من و دوك ، شوهرم از حضورشان خواهش مي كنيم قلعه ما را ، كه از اينجا چندان دور نيست ، با آمدن خود مزين فرمايند. »

دن كيشوت به شنيدن اين مژده تازيانه اي به اسبش زد وبه تاخت به دست بوسي دوشس شتافت. دوشس وشوهرش كه هم اكنون بخش نخست داستان را از قيافه ارباب وهمراهش خوانده ودريافته بودند تصميم گرفتند كمي بخندند وقدري سربه سرشان گذارند .

رويدهاي شيريني كه براي پهلوان ما پيش آمد:

دوك پيشاپيش به قلعه رفت ودرباره اينكه خدمتكاران چگونه با دن كيشوت رفتار نمايند دستورهايي داد . به اين ترتيب هنگامي كه پهلوان به قلعه نزديك شد خدمتگزاراني كه لباسهاي حرير ارغواني رنگي پوشيده بودند به پيشواز پهلوان شتافتند اينان پهلوان را دربر گرفتند، سپس دودختر زيبا شنل پشمي بلند وسرخ رنگي را بر دوشش افكندند و پس از آن از تمام ايوانها وشاه نشينهاي كاخ خدمتكاران ودختران با صداي رسا گفتند : « اي گل سرسبد پهلوانان سرگردان ، به قلعه ما خوش آمديد! »

آنگاه يكي از آنها پيش آمد وبه روي دن كوشيت وميزبانان گلاب پاشيد.

پهلوان كه به اين سان به پيشوازش آمده بودند، براي نخستين بار احساس كرد كه واقعا پهلواني سرگردان است.

سپس آنان را به درون اتاقي كه ديوارهاي آن به گل دوزيهاي زيبايي آراسته بود راهنايي كردند . درآنجا شش دختر خوبروي زره را از تن پهلوان بدر آوردند ؛ دختران نمي توانستند خود را نگهدارند وقهقهه سر ندهند، وحق داشتند چون جريان چنان مضحك بود كه كسي نمي توانست از ته دل نخندد.

پهلوان در حالي كه شنل سرخ رنگ به دوش افكنده و شب كلاه ابريشمين سبز رنگ برسر گذاشته بود دوازده خدمتگذار در پيشاپيش اودر حركت بودند ، به تالار بزرگ كاخ  پا گذاشت . در آنجا دوك ودوشس وي راميان خويش گرفتند وبه اتاق ديگري كه ميز پرشكوهي درآن گسترده بود هدايت نمودند. تعارفهاي گرم بسيار از هرسو ردوبدل شد، آنگاه همگي نشستند. دن كيشوت در بالاي ميز جاي گرفته بود و سانكو هم افتخار حضور داشت و از مشاهده احترامي كه اين نجبا در حق ارباب بي نوايش معمول ميداشتند سراپا شگفتي وبهت وحيرت بود.

حادثه بزرگي در جنگل روي مي دهد:

پس از آنكه نهار خورده شد ودن كيشوت در خواب خوش بعد از نهار بود به دستياري پيشكار خويش حادثه جالبي براي ميهمان خود آفريد و اين حادثه  ضمن شكاري، در فرداي همان روز رخ داد.

لباس فاخري به پهلوان تقديم داشتند كه از قبول آن خودداري كرد ، چه سوگند ياد كرده بود زره پهلواني را از خويشتن دور نكند ، اما سانكو با كمال خوشوقتي لباس مناسبي را كه به وي داده بودند پذيرفت و به خود وعده داد در اولين فرصت آن را به فروش رساند.

باري ، گروه شكارچيان پاي در راه نهادند و به سوي بيشه اي كه در ميان دو كوه بود روان شدند ، و تعدادي كه كارشان رم دادن شكار بود دست به كار شدند. چندي برنيامد كه گر از تناوري پيشاپيش گله اي خوك پديدار شد.

دن كيشوت دلاور ، دليرانه به سوي او تاخت ، ولي سانكو بهتر آن ديد كه به درختي پناه برد . باري ، از درخت بالا رفت ؛ ولي از بخت بد شاخه اي به پيراهنش گير كرد و او در ميان زمين و آسمان آويزان ماند . و تا ارباب به كمكش نشتافت و رهايش نساخت به همان حال باقي ماند . همين كه به سلامت از درخت به زير آمد بي اعتنا به گراز و تشريفات شكار ، بادلي غمبار در سوگ پارگي پيراهن بناي داد و شيون را گذاشت .

آفتاب به كرانه هاي باختر رسيده بود كه حوادث قيافه جدي تر به خود گرفت. طبل ها و شيپورهائي از دور دست به صدا درآمدند و صداي چرخ كالسكه هايي كه مي گذشتند به گوش رسيد . پيكي كه به شيوه ي ديوان لباس پوشيده بود از برابرشان گذشت .

ابليس به سخن ادامه دداد ...« اي پهلوان مانش ، مرلين ، جادوگر بزرگ مرا فرستاد تا به تو فرمان دهم در همان جايي كه هستي بماني.آنچنان كن كه او فرموده است – آن وقت او را با دولسينه ، دلبر جانان خود ، خواهي ديد.» و آنگاه در بوق دميد و در لابلاي درختان از نظرها ناپديد شد . سپس گردونه اي پديدار گشت كه چندين قاطر با رخت ويراق فاخر آن را مي كشيدند. بر روي تختي ، دختر زيبايي با لباسي سيمين نشسته بود. روبند لطيفي به صورت زده بود كه زيباييش را از نگاهها پنهان مي داشت. در كنارش پيرمردي سيه پوش ايستاده بود . گردونه به آرامي و با شكوهي فراوان از انتهاي جاده مي آمد .

«نام من مرلین است ؛ من یار و مددکار پهلوانم . شنیده ام که دولسینه زیبا را جادو کرده اند ؛ ولی من نیک می دانم که چگونه او را از تاثیر شوم این جادو حفظ کنم .بدان که اگر سه هزار و سیصد ضربه تازیانه بر پشت سانکو بزنید دولسینه محنت کشیده چهره زیبای دیرین خویش را باز خواهد یافت.»

سانکو زبان به پرخاش گشود ، حضرت آقا ، این دستور جادوزدای سرکار واقعا که دستور شگرفی است . و حال که جریان از این منوال است ، اجازه بدهید عرض کنم که دولسینه خانم به احتمال نزدیک به یقین تمام مدت عمر زشت خواهد ماند.»

دن کیشوت از نگاه دختر زیبا روی چشم برگرفت و رو به سانکو کرد و بانگ بر آورد :«بی شرم، تو به چه جراتی اینچنین گستاخی می کنی. من نمی دانم چه چیز مانع آن تواند شد که ترا در برابر آنچه از من خواسته اند تازیانه نزنم!»

سانکو آهی از دل برکشید و... بانوی بزرگوار ، بدبختانه من نمی توانم از فرمان حضرت علیه سربپیچم .قبول می کنم ، و سه هزار ضربه تازیانه را به خود می زنم ، منتها بشرط آنکه کسی در این میان شتاب نکند و ضمنا چنانچه تصادفا ضربه ای به خطا رفت آن نیز به حساب آید.»

پهلوان که از شادمانی زیاد سر از پا نمی شناخت دست در گردن سانکو انداخت و او را بوسید ، اما افسوس که گردونه ی زیبا از همین یک لحظه غفلت استفاده کرد و از نظرها ناپدید شد.


نقد رمان:

نقد دن کیشوت در دقیقه 90

اين كتاب به مدت 10 سال از 1605 تا 1615 توسط ميگوئل دو سروانتس نوشته شده است .

داستان از اين قرار است كه يك نجيب زاده مسن شهر لامانچا از خواندن رمان هاي قهرماني آنچنان ديوانه مي شود كه سرانجام معتقد مي گردد كه تمام آن داستان ها حقيقي است و خودش را به صورت شواليه سرگردان در مي آورد و به پيش مي تازد تا جور و ستم ها را از ميان بردارد و بدي ها را نابود سازد.

از آنجايي كه يك شواليه نمي تواند بدون معشوقه زندگي كند، او دختر دهاتي را كه سال ها قبل مي شناخت به عنوان معشوق خود برمي گزيند و براي او نام دولسيني را در نظر مي گيرد.

پس از نخستين عمل قهرمانيش، كه در آن به لقب شواليه مفتخر مي شود، او يكي از دهاتي ها را كه ميانسال، نادان، زودباور ولي خوش طبع بود و سانچوپانتسا نام داشت وادار مي كند تا به عنوان بنده و نوكر به دنبال او راه برود. شواليه و همراهش به دنبال حوادث راه مي افتند.

آنها هيچ خرجي در سفر ندارند و از كلمه دون كه هميشه آدم معمولي را به شخص فوق العاده اي تبديل مي كند، استفاده مي كنند. آسياب هاي بادي هيولا مي شوند، ميكده ها، برج و باروها و بردگان كشتي هاي دزدان نسبت به آقايان ظلم و جور مي كنند. مرد دهاتي قدرت درك بيشتري براي حقيقتي كه بين نيرنگ هاي اربابانش فرق مي گذارد، دارد، ولي هر دوي آنان بالاترين شكنجه ها را تحمل مي كنند و با بدن و روحي مجروح به خانه آورده مي شوند.

ده سال بعد، كه يك دون كيشوت كاذب به شهرت رسيد، سروانتس قسمت دوم داستانش را منتشر كرد. در اين قسمت كه شايد عالي تر از قسمت اول باشد، بدعت هاي نو، زمينه هاي وسيع تر و تكنيك هاي بيشتري به كار گرفته شده اند. ازجمله حوادث مهم قسمت دوم اين كتاب خواب ديدن دون كيشوت در غار مونتسينوس خيمه شب بازي ميس پدرو، حوادث قلعه دوك، حكمراني سانچو بر جزيره اش و آخرين شكست دون كيشوت را مي توان نام برد، به هنگام مرگ شواليه دون كيشوت، سانچوپانتسا به طوركلي شخصيتي دوست داشتني مي شود كه كليه خصايص سلحشوري را در خود جمع نموده است و لذا خواننده عمقاً، از اينكه از دنياي پر از شگفتي و هيجان انگيز آنها جدا مي شود، احساس تأسف مي كند.

 

اين داستان كه ظاهراً به خاطر بدعت هايش، يك داستان حماسي و قهرماني خوب به حساب مي آيد، به تدريج به صورت دورنماي وسيعي از زندگي اسپانيايي و همچنين سرگرم كننده ترين رمان ها درآمد.

سروانتس سااوذرا، ميگل دِ Cervantes Saavedra,Miguel de رمان‌نويس و شاعر اسپانيايي (1547-1616) سروانتس در شهر آلكالاد انارس زاده شد، پدرش پزشك بسيار تنگدستي بود كه از شهري به شهر ديگر مي‌رفت و پيوسته در عدم ثبات زندگي بسر مي‌برد. از اينرو ميگل تحصيلات مرتبي انجام نداد، با اين حال مدتي در دانشگاههاي آلكالا و سالامانكا رفت و آمد داشته، زيرا بارها زندگي دانشجويان را در آثارخود وصف كرده است، چنانكه جايي نوشته است: «رنجهاي دانشجويان علاوه بر همه چيزها از فقر ناشي مي‌شود...»

ميل سفر و شوق مطالعه به علوم انساني و مسائل معنوي به طور شگفت‌انگيزي از نوجواني بر او تسلط يافت و به رغم اين شوق براي امرار معاش به ارتش وارد شد و در بيست و دوسالگي به خدمت سفير پاپ در دربار فيليپ دوم، پادشاه اسپانيا، درآمد و با او به ايتاليا رفت، اما مدتي دراز در خدمت او نماند، به سربازي روي آورد و مدتي در هنگي ايتاليايي بسر برد و در ضمن زندگي نظامي از شهرستانهاي مختلف ايتاليا ديدن كرد. بعدها خاطرات خوش اين دوره را در يكي از داستانهايش منعكس كرده است.

سروانتس خاصه شيفته رم گشت و در اوقات فراغت به بازديد شهر پرداخت و به وسيله مطالعه آثار نويسندگان و شاعران عهد باستان و عصر جديد بر وسعت معرفت ادبي خود افزود. از 1571 زندگي فعالانه و قهرماني سروانتس در ارتش آغاز شد و در جنگ لپانتو Lepanto با عثمانيها شركت كرد و رشادتها از خود نشان داد، در همين جنگ دست چپ خود را از دست داد و پس از التيام باز به جنگ ادامه داد و با ماجراهاي تازه روبرو شد. هنگامي كه به مرخصي مي‌رفت و با بردارش با يك كشتي بخاري به اسپانيا بازمي‌گشت، كشتي مورد حمله دزدان دريايي قرار گرفت و او به اسارت آنان درآمد و به الجزاير برده شد، پنج سال در حال بردگي به سر برد، بارها به فرارهاي بي‌فرجام دست زد، و مشقتها تحمل كرد تا سرانجام خانواده‌اش با پرداخت پول بسيار او را خريدند و آزاد کردند

+ نوشته شده در Thu 8 Jul 2010ساعت 11 توسط تک نت |